تبليغاتX
داستان زندگي


منوي بلاگ

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ



نوشته هاي پيشين

هفته اوّل دی 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل خرداد 1384
هفته چهارم اردیبهشت 1384
هفته سوم اردیبهشت 1384
هفته دوم اردیبهشت 1384


آرشيو موضوعي


 

پيوندها

تجارتي برتر...
زیباترین حس دنیا...
داستانِت
مهدیس عاشق
راز مقبره
نوشته های من ...
جام جهان نما
وبلاگ شخصی
تو را من چشم در راهم
ستاره عشق
قبله ام یک گل لاله
کاش قلب در چهره ...
مهدی خان...
عکس تو عکس
فروغ در یک نگاه
نکات ویندوز از جواد جون


پشتيباني

  RSS 

بازديد كننده ها:
 
DESIGN BY
Ir Design
 
POWERED BY
BLOGFA.COM


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 


-------------------------------------------------------------------------------------

سلام بچه ها جون ! دلم براتون تنگ شده بود خيلي زياد !

باور كنيد اونقدر واسم مشكل پيش اومده بود كه نمي تونستم بنويسم ، حالا هم هر كسي كه داستانهاي منو مي خونده ... هر كسي كه منو دوست داشته ... يه بار ديگه به داستانام نگاهي بندازه تا شايد قسمتهاي قبلي يادش بياد 

خوب امشب هم يه قسمت ديگه از داستانو براتون نوشتم ، خواهشا بخونيد و نظر بديد

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

آنچه گذشت ...

نیما و مهشید در ادامه دوستیشون ، كه جدي شده بود و داشت به ازدواج ختم ميشد ، به مشكلاتي برخوردن ...

برادر مهشيد كه براي ديدن مادر اصلي خودش به سوئد رفته بود ، اونجا موندگار شد و مادر نيما هم به دليل بيماري سرطان خوني كه داشت از دنيا رفت .... پدر نيما بعد از مرگ همسرش با دختر جواني به نام نسيما ازدواج كرده بود ...اين در حالي بود كه مهشيد به همراه خانواده براي ديدن برادرش به سوئد رفته بود  ....

  نسيما ( نامادري نيما) كه اختلاف سني زيادي با نيما نداشت ، از اين فرصت براي نزديك شدن به نيما استفاده كرد.

تا اينكه  مهشيد ، يك روز با نيما تماس گرفت تا مسئله مهمي رو بهش بگه ...


 

 يبل  و حالا ادامه ماجرا ......

 

 

  «تا چي باشه...!»

  «در مورد... در مورد ما و اينجاست!»

نيما يه بار ديگه تو دلش احساس ترس كرد و با همان ترس گفت :

  «چي شده مهشيد، تو با اين حرفات منو ميترسوني.»

  «ديگه مجبورم بگم...راهي نمونده...»

  «خوب بگو»

  «ما... ما قراره ... قراره اينجا بمونيم.»

نيما لبخندي تصنعي زد و با كمي مكث پرسيد :

  «شوخي ميكني؟»

و مهشيد هم بعد از چند لحظه سكوت ادامه داد :

  «نه... متأسفانه اين بار شوخي نميكنم.»

قطره اشكي بي اختيار از چشماش جدا شدو به روي گونه هاش ريخت.اصلا نميتونست فكرشو بكنه... مهشيد كه سكوت نيما رو ديد ، ادامه داد :

  «ببين نيما جان؛ ما ميتونيم هنوز هم رابطه هم ديگه رو داشته باشيم، البته فقط از طريق تلفن، حتي بعد از ازدواج من... »

گريه نيما شديدتر شد و با صداي لرزان و گريان گفت :

  «مهشيد....مهشيد... تو چطور دلت اومد؟ تو هموني كه ميگفتي دوسم داري؟ تو هموني كه ميگفتي جز تو كسي رو ندارم؟ تو چت شد مهشيد؟ چرا اينقد عوض شدي؟ چقد زود تونستي يه نيما اونجا پيدا كني؟ اون هم يه نيما بهتر از من كه به خودت اجازه دادي باهاش ازدواج كني! يعني همه چيز تموم شد؟ متأسفم مهشيد... واقعا برات متأسفم...»

صداي مهشيد هم كم كم داشت ميلرزيد :

  «نه...نه نيما... اينطوري فكر نكن، ما مجبور شديم اينجا بمونيم.... پدرم و عموم تصميم گرفتن دوباره همينجا با هم كار كنن.»

  نيما با همون گريه ادامه داد :

 « هيچ فرقي نميكنه، مهم اينه كه تو عوض شدي، هموني كه من ازش ميترسيدم، يادت مياد من بهت چي ميگفتم؟ يادت مياد به من گفتي كه فقط به خاطر من برميگردي؟يادت مياد گفتي فقط به خاطر نيما برميگردي؟ حالا هم دليلي نداره برگردي، چون يه نيما بهتر از من اونجا پيدا كردي، نيماي كه خوشتيپ تر از منه، نيماي كه پولدار تره، نيماي كه...»

و صداي هق هقش بلند شد. مهشيد با عصبانيت و با حالتي كه انگار گريه ميكند گفت :

 «واقعاً كه نيما ... اين چه حرفاييه كه ميزني؟»

       اينو گفت و گوشي رو قطع كرد .نيما صداي هق هقش بلندشد، گريه ميكرد، اشك تمام صورتشو خيس كرده بود ، سر جاش نشست. يه روزي فكر ميكرد كه موقع گريه كردن سرشو ميذاره رو شونه هاي مهشيد ، اما ديگه مهشيد رو نداشت، سرشو گذاشت رو زانوهاش و گريه ميكرد، لابه لاي گريه هاش با مهشيد حرف ميزد ،خاطرات روزاي گذشته رو تعريف ميكرد.

       نسيما تموم اون صحنه ها رو ديد.اومد جلو و دستي به سر اون كشيد. نيما با عصبانيت و همون حسي كه قبلاً نسبت به اون داشت، دست اونو با دست خودش كنار زد و چند لحظه با همون حالِ گريه و ناراحتي بهش نگاه كرد. نسيما كه واقعاً دلش براي نيما سوخته بود، از جاش بلند شد. ميدونست نيما اين موقع به چي احتياج داره. رفت و از تو اتاق نيما گيتار رو براش آورد و به دستش داد.

      نيما وقتي گيتار رو ديد. كنج ديوار نشست و سرش رو به ديوار تكيه داد و با همون حال، شروع كرد به نواختن و خوندن :

 

«لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شكفتن ، حسِ عشقو در تو ديدن، مثل رؤياي تو خوابه

با تو رفتن، باتو موندن، مثل قصّه تو رو خوندن، تا هميشه تو رو خواستن، مثل تشنگيِ آبه

بي تو اما سر سپردن، بي تو و عشق تو بودن، تو غبار جاده موندن، بي تو خوبِ من محاله

بي تو حتّي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن، تا اَبد تو رو نديدن، واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات منو ميخواست،تو نگاهِ تو ميمردم،اگه دستات مالِ من بود،جون به دستات ميسپردم

اگه اسمَمو ميخوندي ، ديگه از يادنميبردم ، اگه با من تو ميموندي، همه دنيا رو ميبردم »

 

      ... و اين آخرين باري بود كه نيما حرف ميزد. بله ، آخرين بار‌؛ از اون به بعد نيما ديگه نميتونست حرف بزنه! اون با شوكّي كه بهش وارد شده بود، دچار اين بيماري شد.اول مرگ مادر، ازدواج پدر و در آخر، از دست دادن مهشيد.ديگه انگار تو اين دنيا نبود. فقط يه گوشه مينشست ،به يه جاخيره ميشد و آروم آروم و بي صدا اشك از چشاش ميومد، نميخنديد، با كسي رفت و آمد نميكرد. توخونه مينشست و بيرون نميرفت. ديگه حتي در برابر كارهاي نسيما هم عكس العملي از خودش نميداد.

        نسيما هم وقتي نيما رو تو اون حالت مي ديد، ناراحت ميشد و مينشست كنارش و با گريه باهاش حرف مي زد. نيما حتّي هيچكدوم از حرفاي نسيما رو متوجّه نميشد. فقط و فقط گريه ميكرد.

       رفتارش طبيعي نبود ، ديگه پدرش هم تحمّلش رو نداشت و تصميم گرفت كه اونو به يه آسايشگاه رواني بفرسته. توي اون موقعيت اين كارِ درستي نبود ،نيما افسرده بود و نياز به محبّت بيشترِ پدرش داشت، اما اون ميخواست اونو بفرسته جايي كه پر از اينجور آدماست ، اونوقت نيما اونجا افسرده تر ميشد.

       نسيما خيلي با شوهرش صحبت كردكه اونو به آسايشگاه نفرسته ،ميگفت كه خودش از اون مراقبت ميكنه، به پاش افتاده بود، التماس ميكرد تا بالاخره پدر نيما قبول كرد كه اونو به اونجا نفرسته. نسيما هم قول داد كه از نيما خوب مراقبت كنه. از صبح كه بيدار ميشد ميرفت سراغ نيما، براش صبحانه آماده ميكرد ، اونو روي صندلي چرخ دار مي نشوند، براي همه سخت بود كه بتونن ببينن كه نيما فقط به يه جا خيره بشه و بدون هيچ خنده و حالت خاصي گريه كنه.

       پدرش هم كه واقعا ديگه از اين وضعيت و همينطور از حرف مردم خسته شده بود، نيما رو به يه آسايشگاه رواني توي اصفهان فرستاد ، ديگه حتي التماسهاي نسيما هم فايده اي نداشت. بالاخره پدر نيما تونست به كمك يكي از پرستارهاي آسايشگاه، نسيما رو راضي كنه كه نيما اونجا بمونه ،البته نسيما از شوهرش خواست كه گيتارش رو هم براش ببرن، چون ميدونست كه خيلي اونو دوست داره.

        پرستار ميگفت كه اونا بيشتر و بهتر ميتونن مراقب نيما باشن... ميگفت كه اينجا همه با نيما همدردن و راحت تر ميتونن همديگه رو درك كنن. 

       ... درسته، اونا همه با هم همدردن، اما فرقشون فقط تو اينه كه نيما فقط گريه ميكنه و اونا فقط ميخندن. اين براي اونايي كه از قبل تو اون آسايشگاه بودن جالب بود كه يه نفر فقط گريه كنه.

       مريضهايي كه اونجا بستري بودن، روزاي اول فقط دور نيما جمع ميشدن، نگاهش ميكردن و بهش ميخنديدن. نيما هم فقط به گيتارش خيره شده بود و گريه ميكرد.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

!قسمت بعدي هم در راهه ، منتظر باشين بچه ها

 

 


ادامه مطلب...

نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط ناميرا  -


قسمت هشتم ؛ < راه بودن >

 

ادامه داستان ...

آنچه گذشت...

مهشيد و نيما ، مدتي بعد از آغاز دوستيشون ، به صورت جدي روي آينده و ازدواجشون برنامه ريزي کردن ، گرچه در طول راه به مشکلاتي برخورد کردن اما اين ميتونست تجربه اي باشه براي زندگي آيندشون...

برادر مهشيد در سوئد زندگي مي کرد ...يعني در اصل رفته بود پيش مادر اصلي زندگي کنه...

   مادر نيما هم به علت يک بيماري فوت کرده بود و حالا همه در آرامگاه هستن ، براي مراسم خاکسپاري مادر نيما...

 

 براي خوندن بقيه داستان روي >> "ادامه مطلب" << كليك كنيد !


ادامه مطلب...

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط ناميرا  -


قسمت هفتم؛ < راه بودن >

آنچه گذشت...

مهشید و نیما هم مثل بقيه ناراحت بودن و شب و روز دعا ميكردن كه كارش درست شه. ولي مثل اينكه هومن واقعاً داشت برميگشت ، نیما و مهشید هم تو فكر پيدا كردن يه كار مناسب براي اون بودن تا وقتي برگشت بيكار نباشه. اما طولي نكشيد كه...

 

اما طولي نكشيد كه يه روز جمعه ، مهشید خبرِ گرفتن اقامت هومن رو به نیما داد. همه از اين ماجرا خوشحال بودن. نیما هم همينطور، امّا ...

اما نیما شبِ اون روزي كه اين خبر رو شنيد ، فكراي زيادي به سرش زد ...

        پيش خودش فكر ميكرد كه اگه مهشید و يا خانوادش يه روز تصميم بگيرن برن پيش هومن، نیما چيكار كنه؟ اگه اونجا موندگار بشن چي؟ اگه مهشید بعد از برگشتن ، حال و هواي اونجا به سرش بزنه، چي ميشه؟ و خيلي فكراي ديگه كه عذابش ميداد.فرداي اون روز ، قضيه رو براي مهشید گفت ، مهشید هم با اطمينان گفت كه از خودش مطمئنه . اگه تا اون وقت كارشون درست بشه و با هم ازدواج كنن، نميره، و يا اگه قبل از ازدواجشون اين اتفاق بيفته و مجبور بشه بره، تحت تأثير محيط اونجا قرار نميگيره.

        و همين براي نیما كافي بود. نیما هم همينو ميخواست و باز هم خوشحال بود از اينكه مهشید دركش ميكنه و وظايف خودشو ميدونه.

        يه مدت بعد از اين قضيه ، مادر نیما مريضي سختي گرفت. سرطان خون...

بله ؛ سرطان... اين بيماري لعنتي داشت مادرشو از پا درمي آورد. نیما از اين مشكلي كه پيش اومده بود، شبها خواب نداشت ، يه پاش بيمارستان بود و يه پاش دانشگاه... دلش ميخواست توي اون موقعيت نره دانشگاه ، اما به اصرار مادرش ميرفت.

       يه شب كه نیما رفته بود بيمارستان تا پيش مادرش بمونه، پدر و برادرش ميثم از اونجا رفتن خونه تا كمي استراحت كنن. دكترا معتقد بودن كه بر اثر تزريق غير بهداشتي ،دچار اين بيماري شده و ميگفتن هيچ راهي نداره جز شيمي درماني. اما مشكلش اينجا بود كه هر كسي تحمل اين شيوه رو نداشت.

      خلاصه مادرش قبول كرد كه درمانشو شروع كنه.

نیما كنار تخت مادرش، روي يه صندلي نشسته بود و به چشماي خسته و خاموش مادرش نگاه ميكرد. به دستايي كه تو جووني پژمرده بودن. به پيشوني كه يواش يواش داشت چروك ميخورد ، به موهايي كه يكي در ميون سفيد بودن.

       آروم آروم و بي اختيار ،اشك از چشماش سرازير شد و روي گونه هاش ريخت. سرشو گذاشت روي لبه تخت و سعي ميكرد صداش در نياد. در همين وقت بود كه گرمي دستي رو روي سرش احساس كرد.سرش رو بلند كرد. چشماي خسته مادرش رو ديد كه باز شده بودن و به اون نگاه ميكردن. اون هم با ديدن مادرش بيشتر گريه اش گرفت و با همون حالت از مادرش پرسيد :

-         «نخوابيدي...!؟»

و مادر با حالت خستگي و صداي گرفته گفت :

-          «مگه ميشه پسرم گريه كنه و من راحت بگيرم بخوابم؟»

-          «آه ... »

و نیما با اينكه اشك هنوز از روي گونه هاش به زمين ميريخت ،گفت :

-          «مامان... اگه خداي نكرده ،خوب نشي من چيكار كنم؟»

-          «... به خدا توكل كن ،خوب ميشم... مرگ و زندگي دست خداست.»

-  «مامان، تورو خدا برگرد، قول ميدم ديگه اذيتت نكنم. از اين به بعد نميذارم دست به سياه و سفيد بزني... قول ميدم.»

      مادر با همان حالت ، قطره اي اشك از چشماش جدا شد و روي گونه هاي سرخش سرازير شد. مثل اينكه دلش نميخواست بغضشو بشكنه، خنده كوتاهي كرد و گفت :

-          «هه هه هه ... ديوونه شدي پسر؟ بگير بخواب، صبح بايد بري دانشگاه.»

      نیما هم كه ديد روحيه مادرش خوبه، اشكاشو پاك كرد و دوباره روي صندلي نشست. مادر هم وقتي ديد كه نیما آروم شده ، چشماشو بست و خوابيد.

بعد از اون شب ، يعني حدوداً يه هفته بعد از اون ؛ مادرش زير مراحل درمان طاقت نياورد و ...

 ... و فوت كرد.

       بله ، فوت كرد. مادري كه شب و روز زحمت ميكشيد تا بچه هاش تو راحتي باشن، مادري كه تنها دلسوز بچه هاش بود و تمام سختيهاي زندگي رو براي اونا تحمل كرده بودن، رفت. كسي باورش نميشد ، ديگه نبود.

       تو مراسم خاكسپاري ، نیما فقط زجّه ميزد ، فقط فرياد ميكشيد و مادر مادر صدا ميزد. يادش اومد كه مادرش از بعضي از فاميلها خوشش نمي اومد و تا وقتي زنده بود ، از نیما ميخواست كه نذاره اونا تو مراسم خاكسپاريش شركت كنن. نیما از دور ديد كه دارن ميان، براي همين خودشو آماده كرد تا اونا رو بيرون كنه. ميدونست روح مادرش با وجود اونا آزرده ميشه. وقتي نزديك تر شدن ، با صداي بلند و گريه ، به طرفشون رفت و جلوي اين همه جمعيت سعي كرد اونا رو بيرون كنه. حتي مادر بزرگش رو. داد ميزد، فرياد ميكشيد. اونا رو به طرف بيرون ميكشوند. تا اينكه سنگيني دستاني رو روي گونه هاش حس كرد. احساس درد نداشت ، اما دلش شكسته بود، باورش نميشد كه پدرش جلوي جمع و توي اون موقعيت بزنه زير گوشش.

        مادر قبل از مرگش ، اين خواهشو از پدر هم كرده بود، اما پدر بدون توجه به وصيت و خواسته مادر، توي جمع سنگين عزا، فقط يك سيلي نثار گونه هاي خيس فرزندش كرده بود.

       مهشید هم نزديك مزار مادر نیما، تنها ايستاده بود ، سرش رو روي درخت تكيه داده بود و گريه ميكرد. آروم آروم اشك ميريخت و با ديدن اين صحنه ها شدت گريه اش بيشتر ميشد. دلش ميخواست ، ميتونست بره جلو و همون سيلي رو كه نیما خورده بود ، تلافي كنه... اما حيف كه نميشد.  

       نیما بدون اينكه حرفي بزنه ، به طرف مزار مادرش رفت. روي مزار به سمت قبله نشست، سرش رو روي خاك گذاشت و شروع به صحبت كرد.

 

-  «مامان... ببين، حالا كه رفتي ، هيچكي نيست كه به حرفات گوش كنه ، هيچكي نيست به وصيتت عمل كنه.... مامان ؛ يادت مياد گفتي به خدا توكّل كن، يادت مياد گفتي خدا مارو دوست داره؟ گفتي خدا ارحم الرّاحمينه ؟ پس چرا خدا به جووني تو و بچگي من رحم نكرد؟ پس چرا خدا تورو بر نگردوند؟  چرا..؟»

      اين رو گفت و صداي هق هق و گريه اش فضاي آرامگاه رو پر كرد. كمي ساكت ماند. فضاي آرامگاه پر از صداي گريه و ناله بود ، همه از شنيدن حرفهاي نیما، صداي گريه شون بلند تر ميشد... بعد از چند لحظه سكوت ادامه داد :

-  «مامان... چرا رفتي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟ چرا ؟ مگه تو آرزوي ديدن عروسي منو نداشتي؟ مگه تو آرزوي اينو نداشتي كه منو اون بالا بالا ها ببيني؟ مگه تو نبودي كه ميگفتي فقط به خاطر شما دارم زندگي ميكنم؟ پس چرا رفتي؟ چرا منو اينجا تنها گذاشتي؟ منو به دست كي سپردي؟»

سرشو بلند كرد و در حالي كه صورتش از اشك خيس بود ، به اطرافش نگاه كرد و دوباره با ناله و گريه گفت :

-          «منو به دست كي سپردي؟ »

 و با اشاره به پدرش، خانواده پدريش و مادريش ادامه داد :

-  «به دست اينا؟ منو بين اينا تنها گذاشتي؟ ... ببين... ببين... ببين اطرافت آدم ميبيني؟ منو بين اين حيوونا تنها گذاشتي؟»

       و بعد از گفتن اين جمله، با اشاره پدرش، يكي از دوستاي مادرش كه خيلي با هم ارتباط داشتن جلو رفت، دستشو گرفت و همينطور كه با اون همدردي ميكرد ، از جاش بلند كرد و بيرون از آرامگاه برد. مهشید هم آروم آروم پشت سرشون رفت. مهشید وقتي اين صحنه ها رو مي ديد ، عذاب ميكشيد... نميتونست گريه نیما رو ببينه. نميتونست ببينه كه اون داره اذيت ميشه.

       به هر حال اون روز گذشت... مراسم سوم و هفتم هم به همين صورت ، تا اينكه...

 

ادامه داره...

 

 

      از دوستای خوبم :  افسانه ، پرستو  ، مهدیس و دیگر عزیزان تشکر میکنم که با نظراتشون منو شرمنده میکنن!

عکس زیر رو هم به همه دوستان عزیز تقدیم میکنم!

               


ادامه مطلب...

نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط ناميرا  -