|
-------------------------------------------------------------------------------------
سلام بچه ها جون ! دلم براتون تنگ شده بود خيلي زياد ! 
باور كنيد اونقدر واسم مشكل پيش اومده بود كه نمي تونستم بنويسم ، حالا هم هر كسي كه داستانهاي منو مي خونده ... هر كسي كه منو دوست داشته ... يه بار ديگه به داستانام نگاهي بندازه تا شايد قسمتهاي قبلي يادش بياد 
خوب امشب هم يه قسمت ديگه از داستانو براتون نوشتم ، خواهشا بخونيد و نظر بديد 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
|
آنچه گذشت ...
نیما و مهشید در ادامه دوستیشون ، كه جدي شده بود و داشت به ازدواج ختم ميشد ، به مشكلاتي برخوردن ...
برادر مهشيد كه براي ديدن مادر اصلي خودش به سوئد رفته بود ، اونجا موندگار شد و مادر نيما هم به دليل بيماري سرطان خوني كه داشت از دنيا رفت .... پدر نيما بعد از مرگ همسرش با دختر جواني به نام نسيما ازدواج كرده بود ...اين در حالي بود كه مهشيد به همراه خانواده براي ديدن برادرش به سوئد رفته بود ....
نسيما ( نامادري نيما) كه اختلاف سني زيادي با نيما نداشت ، از اين فرصت براي نزديك شدن به نيما استفاده كرد.
تا اينكه مهشيد ، يك روز با نيما تماس گرفت تا مسئله مهمي رو بهش بگه ... |
يبل و حالا ادامه ماجرا ......
«تا چي باشه...!»
«در مورد... در مورد ما و اينجاست!»
نيما يه بار ديگه تو دلش احساس ترس كرد و با همان ترس گفت :
«چي شده مهشيد، تو با اين حرفات منو ميترسوني.»
«ديگه مجبورم بگم...راهي نمونده...»
«خوب بگو»
«ما... ما قراره ... قراره اينجا بمونيم.»
نيما لبخندي تصنعي زد و با كمي مكث پرسيد :
«شوخي ميكني؟»
و مهشيد هم بعد از چند لحظه سكوت ادامه داد :
«نه... متأسفانه اين بار شوخي نميكنم.»
قطره اشكي بي اختيار از چشماش جدا شدو به روي گونه هاش ريخت.اصلا نميتونست فكرشو بكنه... مهشيد كه سكوت نيما رو ديد ، ادامه داد :
«ببين نيما جان؛ ما ميتونيم هنوز هم رابطه هم ديگه رو داشته باشيم، البته فقط از طريق تلفن، حتي بعد از ازدواج من... »
گريه نيما شديدتر شد و با صداي لرزان و گريان گفت :
«مهشيد....مهشيد... تو چطور دلت اومد؟ تو هموني كه ميگفتي دوسم داري؟ تو هموني كه ميگفتي جز تو كسي رو ندارم؟ تو چت شد مهشيد؟ چرا اينقد عوض شدي؟ چقد زود تونستي يه نيما اونجا پيدا كني؟ اون هم يه نيما بهتر از من كه به خودت اجازه دادي باهاش ازدواج كني! يعني همه چيز تموم شد؟ متأسفم مهشيد... واقعا برات متأسفم...»
صداي مهشيد هم كم كم داشت ميلرزيد :
«نه...نه نيما... اينطوري فكر نكن، ما مجبور شديم اينجا بمونيم.... پدرم و عموم تصميم گرفتن دوباره همينجا با هم كار كنن.»
نيما با همون گريه ادامه داد :
« هيچ فرقي نميكنه، مهم اينه كه تو عوض شدي، هموني كه من ازش ميترسيدم، يادت مياد من بهت چي ميگفتم؟ يادت مياد به من گفتي كه فقط به خاطر من برميگردي؟يادت مياد گفتي فقط به خاطر نيما برميگردي؟ حالا هم دليلي نداره برگردي، چون يه نيما بهتر از من اونجا پيدا كردي، نيماي كه خوشتيپ تر از منه، نيماي كه پولدار تره، نيماي كه...»
و صداي هق هقش بلند شد. مهشيد با عصبانيت و با حالتي كه انگار گريه ميكند گفت :
«واقعاً كه نيما ... اين چه حرفاييه كه ميزني؟»
اينو گفت و گوشي رو قطع كرد .نيما صداي هق هقش بلندشد، گريه ميكرد، اشك تمام صورتشو خيس كرده بود ، سر جاش نشست. يه روزي فكر ميكرد كه موقع گريه كردن سرشو ميذاره رو شونه هاي مهشيد ، اما ديگه مهشيد رو نداشت، سرشو گذاشت رو زانوهاش و گريه ميكرد، لابه لاي گريه هاش با مهشيد حرف ميزد ،خاطرات روزاي گذشته رو تعريف ميكرد.
نسيما تموم اون صحنه ها رو ديد.اومد جلو و دستي به سر اون كشيد. نيما با عصبانيت و همون حسي كه قبلاً نسبت به اون داشت، دست اونو با دست خودش كنار زد و چند لحظه با همون حالِ گريه و ناراحتي بهش نگاه كرد. نسيما كه واقعاً دلش براي نيما سوخته بود، از جاش بلند شد. ميدونست نيما اين موقع به چي احتياج داره. رفت و از تو اتاق نيما گيتار رو براش آورد و به دستش داد.
نيما وقتي گيتار رو ديد. كنج ديوار نشست و سرش رو به ديوار تكيه داد و با همون حال، شروع كرد به نواختن و خوندن :
«لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شكفتن ، حسِ عشقو در تو ديدن، مثل رؤياي تو خوابه
با تو رفتن، باتو موندن، مثل قصّه تو رو خوندن، تا هميشه تو رو خواستن، مثل تشنگيِ آبه
بي تو اما سر سپردن، بي تو و عشق تو بودن، تو غبار جاده موندن، بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتّي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن، تا اَبد تو رو نديدن، واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو ميخواست،تو نگاهِ تو ميمردم،اگه دستات مالِ من بود،جون به دستات ميسپردم
اگه اسمَمو ميخوندي ، ديگه از يادنميبردم ، اگه با من تو ميموندي، همه دنيا رو ميبردم »
... و اين آخرين باري بود كه نيما حرف ميزد. بله ، آخرين بار؛ از اون به بعد نيما ديگه نميتونست حرف بزنه! اون با شوكّي كه بهش وارد شده بود، دچار اين بيماري شد.اول مرگ مادر، ازدواج پدر و در آخر، از دست دادن مهشيد.ديگه انگار تو اين دنيا نبود. فقط يه گوشه مينشست ،به يه جاخيره ميشد و آروم آروم و بي صدا اشك از چشاش ميومد، نميخنديد، با كسي رفت و آمد نميكرد. توخونه مينشست و بيرون نميرفت. ديگه حتي در برابر كارهاي نسيما هم عكس العملي از خودش نميداد.
نسيما هم وقتي نيما رو تو اون حالت مي ديد، ناراحت ميشد و مينشست كنارش و با گريه باهاش حرف مي زد. نيما حتّي هيچكدوم از حرفاي نسيما رو متوجّه نميشد. فقط و فقط گريه ميكرد.
رفتارش طبيعي نبود ، ديگه پدرش هم تحمّلش رو نداشت و تصميم گرفت كه اونو به يه آسايشگاه رواني بفرسته. توي اون موقعيت اين كارِ درستي نبود ،نيما افسرده بود و نياز به محبّت بيشترِ پدرش داشت، اما اون ميخواست اونو بفرسته جايي كه پر از اينجور آدماست ، اونوقت نيما اونجا افسرده تر ميشد.
نسيما خيلي با شوهرش صحبت كردكه اونو به آسايشگاه نفرسته ،ميگفت كه خودش از اون مراقبت ميكنه، به پاش افتاده بود، التماس ميكرد تا بالاخره پدر نيما قبول كرد كه اونو به اونجا نفرسته. نسيما هم قول داد كه از نيما خوب مراقبت كنه. از صبح كه بيدار ميشد ميرفت سراغ نيما، براش صبحانه آماده ميكرد ، اونو روي صندلي چرخ دار مي نشوند، براي همه سخت بود كه بتونن ببينن كه نيما فقط به يه جا خيره بشه و بدون هيچ خنده و حالت خاصي گريه كنه.
پدرش هم كه واقعا ديگه از اين وضعيت و همينطور از حرف مردم خسته شده بود، نيما رو به يه آسايشگاه رواني توي اصفهان فرستاد ، ديگه حتي التماسهاي نسيما هم فايده اي نداشت. بالاخره پدر نيما تونست به كمك يكي از پرستارهاي آسايشگاه، نسيما رو راضي كنه كه نيما اونجا بمونه ،البته نسيما از شوهرش خواست كه گيتارش رو هم براش ببرن، چون ميدونست كه خيلي اونو دوست داره.
پرستار ميگفت كه اونا بيشتر و بهتر ميتونن مراقب نيما باشن... ميگفت كه اينجا همه با نيما همدردن و راحت تر ميتونن همديگه رو درك كنن.
... درسته، اونا همه با هم همدردن، اما فرقشون فقط تو اينه كه نيما فقط گريه ميكنه و اونا فقط ميخندن. اين براي اونايي كه از قبل تو اون آسايشگاه بودن جالب بود كه يه نفر فقط گريه كنه.
مريضهايي كه اونجا بستري بودن، روزاي اول فقط دور نيما جمع ميشدن، نگاهش ميكردن و بهش ميخنديدن. نيما هم فقط به گيتارش خيره شده بود و گريه ميكرد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
!قسمت بعدي هم در راهه ، منتظر باشين بچه ها 
ادامه مطلب...
نوشته
شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر
توسط ناميرا -
|
|